درمیانه ی اسپانیا جایی میان بارسلون و مادرید دونفردرنوشگاه

راه اهن نشسته اند :یک مرد امریکایی ویک دختر.انهامنتظرقطاری

.یعنی جایی که دختر قراراست زیرعمل جراحی -یقیناسقط جنین-برود.

دختربرافروخته است ومردمی کوشدارامش کند:(جیگ واقعاعمل خیلی

.راستش اصلاعمل نیست.) وبعد (من با تو می ایم وتمام مدت پیشت میمانم..)

وبعد (بعدش کارها درست میشه مثل سابق..) باکوچک ترین

اشفتگی در دخترمی گوید:(خوب اگر خودت نمی خواهی مجبورنیستی .

اگرخودت نمی خواهی من هم نمی خواهم.من کاملا اماده ام باان کناربیایم.)

دختربه چشم انداز می نگردومی گوید:(میتوانستیم همه اش راداشته باشیم .

اماهرروز دازیم بدتزش میکنیم.)

مردمیکوشدارامش کند:(مامیتوانیم همه چیزداشته باشیم.)

دخترجواب میدهد:(نه...وقتی که ازتوگرفتندش دیگرنمیتوانی پسش بگیری .)

وهنگامی که مرددوباره به او اطمینان میدهدکه عمل جراحی بی خطراست

دخترمیگوید:(الان یه کاری برام میکنی؟)مردجواب میدهد: (هر کاری برات میکنم)

«می شودلطفا لطفا لطفا دیگر حرف نزنی؟»

مردمیگوید:(اما من نمیخواهم این کاررابکنی اصلا برایم مهم نیست)

دخترمیگوید:(جیغ می کشم ها.)دراین لحظه مردبرمی خیزدتاچمدان هایش را

به سوی دیگر ایستگاه ببردوهنگامی که بازمی گردد:(حالت بهتراست؟)

«حالم خوب ایت.چیزی ام نیست.»

واین ها اخرین سطر های داستان معروفنتپه هایی شبیه فیل های سفید»

ارنست همینگوی غول نویسنده گی است..

این نوشته رااز کتاب «وصایای تحریف شده»که نویسنده اش میلان کوندرا

هست براتون نوشتم.....