بهشت غربت

 

 

با حریق یاد ها همسفرم

وقتی دورم به تو نزدیک ترم

اینجا من و عبور لحظه ها و باران و ثانیه ای مکث

دلم هوای بارانی میخواست و نوازش گونه هایم و نسیمی از نفس خنک باد

اما نمیدانستم که این ابر ابستن دلتنگی هاست..

برمی گردم روزی تا....

مادرم را ببویم ..!

افتابی صورتکم را نوازش کند.!

و دستان تمامی مهربانی را ببوسم ...!

اری برمی گردم تا صدایم را بردارم...

تنها روزی...!

رفتن و رفتن

 

 

موج های دریا که در وقت طلوع ماه و خورشید ,اینقدر قشنگ و برازنده است

کی توانسته است به ان اعتماد کند و روی ان بیفتد..!

ولی کوه محکم اگر چه به ظاهر خشن است...

تمام گل ها روی ان قرار گرفته اند..!بیا و روی قلبم ارام بگیر..!

 

پ.ن)دوستان مهربانم همیشه در خاطرم ماندگار هستید ..

اگر چه کمتر بنویسم برایتان دلیل بر فراموشی نیست..

راستی شاید دیگه وقت نکنم همون روز بنویسم من دارم به روزای اولم نزدیک میشم

شروع پاییز یعنی شروع من ..تولدی دوباره و یک سال گذشت..!

 

جزیره ی من

 

 

من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم واسه عشق بازی موجا قامتم یه بستر نرم

یه عزیزدردونه بودم پیش چشم خیس موجا یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا

تا که یک روز تو رسیدی روی قلبم پا گذاشتی غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد واسه ی داشتن عشقت همه جونم ارزو شد

تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه ابر و باد ودریا گفتند حس عاشقی همینه

اومدی تو سرنوشتم پا گذاشتی بی بهونه اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی

رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی

می رسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم اما تو دریای عشق باز یه گوشه ای می مونم..!

                                         

 

 

اگه قیمتی ترین سنگ زمینم ,توی تابستون دستای تو برفم

اگه حرفای قشنگ هر کتابم  ,برای اسم تو چند تا دونه حرفم

اگه سیلم پیش تو قد یه قطره  ,اگه کوهم پیش تو قد یه سوزن

اگخ تن پوش بلند هر درختم ,پیش تو اندازه ی دکمه پیرهن

اگه تلخی مثه نفرین, اگه تندی مثه رگبار

اگه زخمی زخم کهنه ,بغض یک در رو به دیوار

اگه جام شوکرانی , تو عزیزی مثه اب

اگه ترسی اگه وحشت ,مثه مردن توی اب

واسه تو قد یه برگم  ,پیش تو راضی به مرگم...

پ.ن)از تمام دوستان نازنینم بخاطر خوبی هایشان بی نهایت سپاسگذارم

که باعث دلگرمی من شدند..گاهی وقت ها لازمه ادم تنها باشه و تجربه جالبی بود اما فهمیدم بدون

دوستان نمیشه..!راستی کی گفته خدا مهربونه ؟من میگم خدا خیلی مهربونه

 چرا که به یاد داشته باشیم اگر چیزی را از دست میدهیم و شکست میخوریم

در عوضش چیزای باارزش تری به دست می اوریم..!فکر میکنم قطرمو پیدا کردم

 

 

 

این روزها دیگر هوای دلم بارانی نیست چرا که خشکیده و حتی

قطره ای باقی نمانده ...

به یاد حرف فروغ فرخ زاد مینویسم که میگوید:

من زیبا بودم و هنرمند هم بودم اما

خوش بخت نبودم...

امروز حتی به مهربانی خدا هم شک میکنم

و برای نوشتن دلی خوش باید که ما نداریم....

و میخوام برم تو لاک تنهایی خودم و تنها کسی که با منه تنهاییه..!

پ.ن)ماندن چه حقارت اور است وقتی که هدف رفتن باشد..!

where is my hope???

 

 

 

من با تو از انتظار سخن خواهم گفت..!

من دشت را به هنگام تابستان دیده ام که انتظار می کشید..!

انتظار اندکی باران...

زمین از خشکی ترک بر می داشت گویی می خواست پذیرای ابی بیشتر باشد.

باد از انتهای افق شن ها را بلند میکرد و بیابان را به نفس نفس زدن می انداخت.

شن های روان همچون امواج دریا , تپه های شنی مدام جابجا می شوند.

اه..! ای کاش ناچیز ترین ذره غبارت به تنهایی بازگو کننده تمامی عالم باشد..!

ای غبار کدامین شوق زندگی را در دلت زنده کرده ای؟؟؟

اری من به بیابان می نگرم که لبانش از عطش تشنگی ترک برداشته و کویری شده..

و به شوق نوشیدن قطره ای باران نفس می کشد...!

و اما انسان چگونه میتواند زیست کند به معنای واقعی اگر امیدی در دل نداشته باشد.

هر کس در زندگی به شوقی زیست می کند...

پ.ن)من نفس می کشم و فکر می کنم پس هستم..!

 

 

کیست که اتش بر کف دست نهد و با یاد کوه های پر برف قفقاز خود را سر گرم کند..!

یا تیغ تیز گرسنگی را بایاد سفره های رنگارنگ کود کند..!

یا برهنه در برف دی ماه فرو غلطد و به افتاب تموز بیاندیشد..!

نه هیچ کس...هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطره ای تاب نیاورد

از ان که خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست

بلکه...

صد چندان بر زشتی های ان ها می افزاید

هرگز ...هرگز هیچ کس...

صد چندان بر زشتی های ان ها می افزاید...

 

 

 

 و ناگهان چقدر زود همه چیز دیر می شود....

 اه به یاد می اورم روزی که اندوه تو را در چشمان خودم نظاره گر شدی

 به یاد می اورم مهربانیت را و استواریت ان زمان که عزیزترینت را دراغوش نداشتی

 دلم می خواست خنده های تو را نبینم چرا که دردم بیشتر می شدو گریه های مرا

 اه چگونه باور کنم حقیقت چشمانت را وقتی که دردی عظیم در دل داری و مقاومی

 وقتی چشمان ما برای تو خیس بود و بر لبان تو برای ما خنده نقش بسته

 نمیدانم در وصفت چه تعبیری بکار برم دوست من چرا که اندوه تو اندوه من است

 فقط میتوانم یاد تو را در اغوش کشم و اما ای کاش می توانستم انچه را

 که در دست نداری به تو بخشم ...مادر واژه ای که تورا به اوج رساند...

 

پ.ن)دیگه هیچی نمیگم...

 

 

 

بی تو ای ارام جان صبر وقرارم نیست نیست

                 باغ شادی ها بخشکیده هزارم نیست نیست

باتورویش می کند صلح وصفا ودوستی

                 زین سبب غم ها دگر اندر کنارم نیست نیست..

 

                                     ******

درد ایام فراقت طاقت جانم گرفت

                     شعله ی برق نگاهت دین و ایمانم گرفت

بی تو روز روشنم تاریک تر از شام تار

                    فهم زیبای خیالت عهد وپیمانم گرفت..

                                                   شعر از دایی عزیزم

 

پ.ن)تو ای نایاب ای ناب مرا دریاب دریاب....

مرا دریاب من خوبم هنوزم اب می کوبم هنوزم

شعر می ریسم هنوزم باد می روبم..