و ناگهان چقدر زود همه چیز دیر می شود....
اه به یاد می اورم روزی که اندوه تو را در چشمان خودم نظاره گر شدی
به یاد می اورم مهربانیت را و استواریت ان زمان که عزیزترینت را دراغوش نداشتی
دلم می خواست خنده های تو را نبینم چرا که دردم بیشتر می شدو گریه های مرا
اه چگونه باور کنم حقیقت چشمانت را وقتی که دردی عظیم در دل داری و مقاومی
وقتی چشمان ما برای تو خیس بود و بر لبان تو برای ما خنده نقش بسته
نمیدانم در وصفت چه تعبیری بکار برم دوست من چرا که اندوه تو اندوه من است
فقط میتوانم یاد تو را در اغوش کشم و اما ای کاش می توانستم انچه را
که در دست نداری به تو بخشم ...مادر واژه ای که تورا به اوج رساند...
پ.ن)دیگه هیچی نمیگم...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 13:7 توسط ریحان
|

سوسوی تو