where is my hope???
من با تو از انتظار سخن خواهم گفت..!
من دشت را به هنگام تابستان دیده ام که انتظار می کشید..!
انتظار اندکی باران...
زمین از خشکی ترک بر می داشت گویی می خواست پذیرای ابی بیشتر باشد.
باد از انتهای افق شن ها را بلند میکرد و بیابان را به نفس نفس زدن می انداخت.
شن های روان همچون امواج دریا , تپه های شنی مدام جابجا می شوند.
اه..! ای کاش ناچیز ترین ذره غبارت به تنهایی بازگو کننده تمامی عالم باشد..!
ای غبار کدامین شوق زندگی را در دلت زنده کرده ای؟؟؟
اری من به بیابان می نگرم که لبانش از عطش تشنگی ترک برداشته و کویری شده..
و به شوق نوشیدن قطره ای باران نفس می کشد...!
و اما انسان چگونه میتواند زیست کند به معنای واقعی اگر امیدی در دل نداشته باشد.
هر کس در زندگی به شوقی زیست می کند...
پ.ن)من نفس می کشم و فکر می کنم پس هستم..!
+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 15:57 توسط ریحان
|

سوسوی تو