توخوب می دانی سکوت چه طعمی دارد
تازگی هاحجم سکوت بینمان وسیع شده است خیلی.
من ازدست سکوت دست هایت باران زده شده ام شدید.
نمی دانم چرا بعدازقرن ها فاصله
تورامی بینم تمام دهانم طعم سکوت می گیرد؟(درست طعم چشم هایت را)
دوست دارم دراین مدت چندصدم ثانیه ای
که پیشم هستی به توبگویم که زندگی بدون تو
ازنفس عمیق کشیدن دراب دریا هم سخت تراست(خیلی سخت تر)
اما نمی شود؟هرکاری می کنم نمی شود که بگویم؟.....
پاسخ یک سوال مکرر
همیشه ازفلسفه حضورچتربنفش یاسی رنگ کناراتاقم سوال می کنی
ومن ازاین پرسش اشنا هل می شوم
البته هربارمی توانم ازجواب دادن طفره بروم...
می خواهم امروزفلسفه ی حضورش رابرایت بگویم
(نمی دانم چرالبهایم تمایلی ندنرند ازهم جداشوند...
بالا خره جدامی شوند
وقتی تومی روی ازدرودیواراتاقم باران می بارد بی وقفه
.چاره ای نیست جزپناه بردن به چتریاسی رنگم...
همین.
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر ۱۳۸۷ ساعت 6:24 توسط ریحان
|
سوسوی تو